|
|
|
|
|
در ایستکاه مترو نشسته ام و می نگرم به افرادی که پی در پی در حال رفت و آمد هستند هر کدامشان قصه ای در دل دارند یکی به پسرش می اندیشد که د رحال ازدواج با دختری است و فکر مراسم عروسی ذهنش را پر کرده است و هزار تا فکر دیگر دیگری به ساعتش می نگرد و به فکر این است که آیا به موقع به قرارش با پسری که روزها در انتظار دیدارش بوده است ؟ فروشنده های مترو پی در پی داد می زدند و وسایلشان را می فروشند لواشک لواشک ترش انگشتر ها ی استیل فقط دو تومان پاکت نامه در هر بسته ۸ تا فقط ۱۰۰۰ شانه گلسر شلوار و و و به ایستگاه می رسم پیاده می شوم در ایستگاه می نشینم صدای گریه و جیغ زنی توجهم را جلب می کند آری ماموران ایستگاه وسایل زن فروشنده را گرفته ان و دارند زن را به بالا هدایت م یکنند زن می گوید وسایلم وسایلم را پس دهید وووو به مرد مامور می گویم چرا ؟ خب گدایی کهخ نمی کند دارد خرجش را در می آورد کار می کند ؟ مامور بدون اینکه نگاهم کند می گوید: دستور است دستور از بتالا است زن و مامور می روند. مترو بعدی می آید سوار می شوم و توجهم را زنی که با تلفن با صدای بلند صحبت می کند و داد می زند ووووووووووو.........
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 14 اردیبهشت1390ساعت 11:45 توسط شیرین عبد
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام ُ سلامی به زیبایی عشق و دوست داشتن ُسلامی به زیبایی محبت و صمیمیت
سلامی به زیبایی با هم بودن ُسلامی به زیبایی صدای خش خش برگان زیر پای عاشقان سلامی به زیبایی صدای باد که در بین شاخه های درختان می رقصد سلامی به زیبایی تو ُ. او و من و ............ . سلام سلام سلام نمی دانم اصلا آیا می خواستم چیزی بنویسم یا اگر هم می خواستم چی می خواستم بنویسم دلم تنگ شده البته الانم خوبم اما دلم براشون دوستام خیلی تنگ شد مینا با اون خنده های زیبا و دلداریهایش شبنم با متانت و نجابتش و ایمانش بیژن و رهبری و مدیریتش سعید و صدای زیبایش علیرضا و بحثهای سنگینش مجتبی و مهربانیهایش مهتاب با رازداری و سنگ صبور بودنش محمود با پر ررمز و راز بودنش فراز با سوالاتش و فیلمهاش و همصحبتی هایش امین با خونگرمی هاش و راهنماییهایش بشیر و احساساتش و رها بودنش سمانه و صحبتهای دل نشینش محمد و با معرفتیش وووووووووو............................ دوستان این را می دانم زندگی آدم هیچوقت یکجور نیست هزار تا تغییر در زندگی شما و خودم ممکن آدمها دور شوند یا شاید نزدیکتر ُ اما می دانم دورانی که با شما ها بودم خیلی خوب بود و خیلی مسائل را یاد گرفتم خوشحالم از اینکه با شماها دوستم . بازم می گویم دلم تنگه ........................................... کوه صفه پارک ناژوان کلار کرکس کوه نخودی ماشین سواری ها خنده ها شاید بعضی اوقاتم گریه ها رقصیدن ها موسیقی خواندن فیلم دیدن هدیه تفاوتهای اعتقادی ارتباط با جنس مخالف در یک محیط سالم و با افرادی که حد و مرز خودشان را می دانند. عمو زنجیر باف بله زنجیر من و بافتی .................... امیدوارم این حلقه عشق ادامه پیدا کند و .... اگر نام کسی را فراموش کردم عذرخواهی
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 1 دی1389ساعت 22:54 توسط شیرین عبد
|
|
||
|
|
|
|
|
بیاموزیم که مجروح کردن قلب دیگران بیش از دقایقی طول نمیکشد ولی برای التیام بخشیدن آن سالها به وقت نیاز است. بیاموزیم که دو نفر می توانند به یک چیز یکسان نگاه کنند ولی برداشت آن دو از آن هیچگاه یکسان نخواهد بود. بیاموزیم.............................. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 7 آذر1389ساعت 11:18 توسط شیرین عبد
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز دلم می خواست هر طور شده حتی زوری هم بنویسم از همه می ترسم دیگه کسی را دوست ندارم احساسم مرده خنده هام خاموش شده گریه حتی نای گریه کردن هم ندارم کار بدون حقوق بدون اینکه بدونی اینجا ماندگاری یا نه ؟؟ تحمل صبر صبر تحمل چه قدر دلم می خواد یکجایی برم که هیشکی نباشه خسته ام حال حرف زدن با هیشکی حتی خدای خودم که همیشه وجودم در آغوشش آرام می شد را ندارم با خودم پدر مادرم قهرم خسته ام نا ندارم کار خونه خواب همین زندگی من این نبود یکی از اساتید گرامی بهم گفت باید کتک خورت قوی شه اینه دنیا چه قدر کثیف ! که کتک خورم قوی شه مگه کار می کنیم یا نفس می کشیم برای همین که فقط ...... حال نوشتن هم ندارم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 16 آبان1389ساعت 10:33 توسط شیرین عبد
|
|
||
|
|
|
|
|
کوه بلندي بود که لانه عقابي با چهار تخم، بر بلنداي آن قرار داشت. يک روز زلزله اي کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که يکي از تخم ها از دامنه کوه به پايين بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه اي رسيد که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها مي دانستند که بايد از اين تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پيري داوطلب شد تا روي آن بنشيند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنيا بيايد. يک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بيرون آمد. جوجه عقاب مانند ساير جوجه ها پرورش يافت و طولي نکشيد که جوجه عقاب باور کرد که چيزي جز يک جوجه خروس نيست. او زندگي و خانواده اش را دوست داشت اما چيزي از درون او فرياد مي زد که تو بيش از اين هستي. تا اين که يک روز که داشت در مزرعه بازي مي کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج مي گرفتند و پرواز مي کردند. عقاب آهي کشيد و گفت: اي کاش من هم مي توانستم مانند آنها پرواز کنم. مرغ و خروس ها شروع کردند به خنديدن و گفتند: تو خروسي و يک خروس هرگز نمي تواند بپرد. اما عقاب همچنان به خانواده واقعي اش که در آسمان پرواز مي کردند خيره شده بود و در آرزوي پرواز به سر مي برد. اما هر موقع که عقاب از رويايش سخن مي گفت به او مي گفتند که روياي تو به حقيقت نمي پيوندد و عقاب هم کم کم باور کرد. بعد از مدتي او ديگر به پرواز فکر نکرد و مانند يک خروس به زندگي ادامه داد و بعد از سالها زندگي خروسي، از دنيا رفت. تو هماني که مي انديشي، هرگاه به اين انديشيدي که تو يک عقابي به دنبال رويا هايت برو و به ياوه هاي مرغ و خروسهاي اطرافت فکر نکن. نويسنده: گابريل گارسيا مارکز |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 8 آبان1389ساعت 9:7 توسط شیرین عبد
|
|
||
|
|
|
|
|
انسان تنها می تواند آن باشد که خود را چنان ببیند.
و تنها می تواند به جایی برسد که خود را در آنجا ببیند......... . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 16 شهریور1389ساعت 10:0 توسط شیرین عبد
|
|
||
|
|
|
|
|
معيار تشخيص عشق: اگر موسيقي درون تو به جريان در آمد ناگهان احساس هارموني و هماهنگي عميقي به تو دست مي دهد. ديگر همچون اصوات ناموزون نيستي، بلكه نواي خوش اصوات موزون در تو جريان پيدا مي كند. هرج و مرج و آشوب از بين مي رود و جاي خود را به نظمي همچون نظم كيهاني مي دهد، آنگاه تحول كيفي در زندگي ات رخ مي دهد، كيفيت جشن و شادماني - كيفيت الهي |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 15 شهریور1389ساعت 7:47 توسط شیرین عبد
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام سلامی به زیبایی صدای امواج دریا به تو در این صبح دل انگیز می خوام اعتراف کنم احساس می کنم دارای انگیزه شدنم شور و اشتیاق درونم غوغا می زنه خوشحالم لبخند بر لبانم ازت ممنونم که این آرامش و اشتیاق را به من اهدا کردی خوشحالم که احساس دارم و درک می کنی خوشحالم که کنارمی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 14 شهریور1389ساعت 10:14 توسط شیرین عبد
|
|
||
|
|
|
|
|
دست بدهید ارتباط برقرار کنید گفت و گو کنید مطمئن باشید که جرقه ای زده می شود . ارتباط انسانی زیباییهای درون هر یک از ما را آشکار می سازد. بهترین هدیه های ما بدون دلگرمی و انگیزه نسبت به دیگران به هدر می رود. پس حرف دلتان را بزنید موقعیت را در یابید و بگذارید مسیر طی شود.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 14 شهریور1389ساعت 10:5 توسط شیرین عبد
|
|
||
|
|
|
|
|
حرفهایش را شنیدم قلبم در حالی ارامش در ونش غوغا می زد صدای ضربانش را می شنیمدم چه قدر آرام چه قدر عاشق چه قدر رها خوشحالم
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 14 شهریور1389ساعت 9:59 توسط شیرین عبد
|
|
||