تبليغاتX
سخنان دل
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند .
 
 

حرف بزن حرف بزن

سالهاست تشنه ی یک صحبت طولانی ام

( محمد علی بهمنی ) ژ

|+| نوشته شده توسط شیرین عبد در یکشنبه 25 مرداد1388  |
 هم اکنون
 

 

بیا هر روز فرصتی هر چند کوتاه به آن چه برای شیرین تر کردن و کسب رضایت بیشتری نسبت به دیروز از زندگی از دست مان بر می آید فکر و فکرکنیم .....

آنگاه با یک بشکن به یاد آوریم که اکنون زمان حال هست گذشته گذشته آینده در امتداد حال پس هم اکنون به زندگی بیندیشیم .......

|+| نوشته شده توسط شیرین عبد در شنبه 24 مرداد1388  |
 ذهن
 

و جوان در روح جهان فرو رفت و دید که روح جهان بخشی از روح خداوند است و دید که روح خداوند روح خود اوست.ودید که بدین ترتیب می تواند معجزه کند......

اولین چیزی که بعد از خواندن این متن در ذهن شما می آید چیست؟

|+| نوشته شده توسط شیرین عبد در چهارشنبه 19 فروردین1388  |
 تعادل
 

اوههههههه چه قدر دلم برای نوشتن تنگ شدن بود های های

همین طور دلم می خواد بنویسم بدون اینکه بدونم چی دارم می نویسم

به چند ماه اخیر می اندیشم چه قدر اتفاقات زیاد هم آسان و زیبا و به یاد ماندنی مملو از خنده و شادی دست زدن پایکوبی قهقه مستانه عشق آارمش شادی ووووووو و چه قدر خاطرات تلخ وحشتناک و گریه آور در این مدت تجربه های زیبایی کسب کردم فهمیدم پدر مادر یعنی همه چی فهمیدم وقتی یک کاری به گره یا با وقفه پیش می ره باید چیزی بفهمی همه چی به خودت بستگی داره اگه زود نشانه ها را بفهمی و زود به اون چیزی که باید برسی همه چی به خوبی پیش میره اما ...

دوست دارم یک بعدی زندگی نکنم همه چی کار نیست همه چی هم تفریح نیست از دوستانم دور شدم و این خیلی ناراحتم می کند دوست دارم به زودی به تعادل برسم در هر کاری تعادل در همه چی امید وارم

|+| نوشته شده توسط شیرین عبد در پنجشنبه 13 فروردین1388  |
 
 

اوههههههه چه قدر دلم برای نوشتن تنگ شدن بود های های

همین طور دلم می خواد بنویسم بدون اینکه بدونم چی دارم می نویسم

به چند ماه اخیر می اندیشم چه قدر اتفاقات زیاد هم آسان و زیبا و به یاد ماندنی مملو از خنده و شادی دست زدن پایکوبی قهقه مستانه عشق آارمش شادی ووووووو و چه قدر خاطرات تلخ وحشتناک و گریه آور در این مدت تجربه های زیبایی کسب کردم فهمیدم پدر مادر یعنی همه چی فهمیدم وقتی یک کاری به گره یا با وقفه پیش می ره باید چیزی بفهمی همه چی به خودت بستگی داره اگه زود نشانه ها را بفهمی و زود به اون چیزی که باید برسی همه چی به خوبی پیش میره اما ...

دوست دارم یک بعدی زندگی نکنم همه چی کار نیست همه چی هم تفریح نیست از دوستانم دور شدم و این خیلی ناراحتم می کند دوست دارم به زودی به تعادل برسم در هر کاری تعادل در همه چی امید وارم

|+| نوشته شده توسط شیرین عبد در پنجشنبه 13 فروردین1388  |
 نتسیابتنسیاب
 

نتیبالتنیالتنیابلنتایلنتایلتنایبلتن

نتسلنتسایلنتسیدذرذردزدذردزذ

سایتابابیتابتیخخخخ

همین طور نوشتم شاید اگر جستجو کنید از میان این کلمات یک واژه زیبا بیابید تلاش خود را کنید ...

|+| نوشته شده توسط شیرین عبد در چهارشنبه 25 دی1387  |
 اندیشه
 

"روابطی که گمان می کنیم عذاب آور بوده اند

روابطی هستند که بیشترین رشد را برای ما به ارمغان می آورند."

کمی به این جمله اندیشیدم .به دوستانی که دارم و  داشته ام .به رابطه هایی که در زندگی ام داشته ام ......... این جمله عمیقا مرا به فکر فرو برد .

نظر شما عزیزان چیست ؟؟؟/؟

 

|+| نوشته شده توسط شیرین عبد در جمعه 5 مهر1387  |
 
 

 

و من همچنین آرام می نگرم به انتهای جاده

می خواهم پرواز کنم به سمت بی کران ها

می خواهم آزاود و رها در آغوش باد برقصم

گیسوانم رها

ای کاش می توانستیم خود را از این قید و بند های دست و پاگیر رها کنیم

می خواهی مسافرت بروی نمی شود

می خواهی برقصی نمی شود

میخواهی سخن بگویی نمی شود

می خواهی دستانت را از خوشحالی به هم بکوبی می گویند زشت است

می خواهی بگویی دوستت دارم نمی شود

می خواهی فریاد بزنی می گویند خفه شو

می خواهی دستی را بفشاری در دستانت نمی شود

 

می خواهی ...........

ای کاش ما انسان ها.......

 

|+| نوشته شده توسط شیرین عبد در جمعه 29 شهریور1387  |
 
 

 

و من همچنین آرام می نگرم به انتهای جاده

می خواهم پرواز کنم به سمت بی کران ها

می خواهم آزاود و رها در آغوش باد برقصم

گیسوانم رها

ای کاش می توانستیم خود را از این قید و بند های دست و پاگیر رها کنیم

می خواهی مسافرت بروی نمی شود

می خواهی برقصی نمی شود

میخواهی سخن بگویی نمی شود

می خواهی دستانت را از خوشحالی به هم بکوبی بمی گویند زشت است

می خواهی بگویی دوستت دارم نمی شود

می خواهی فریاد بزنی می گویند خفه شو

می خواهی دستی را بفشاری در دستانت نمی شود

 

می خواهی ...........

ای کاش ما انسان ها انقدر شعار نمی دادیم .................

 

|+| نوشته شده توسط شیرین عبد در جمعه 29 شهریور1387  |
 نمی دانم
 

می خواستم بنویسم ........

نوشتم

پاک کردم نوشتم پاک کردم ....

بغضی گلویم را گرفته

بهتر دیدم ننویسم

ننوشتم

.........

 

 

|+| نوشته شده توسط شیرین عبد در شنبه 19 مرداد1387  |
 
 
بالا